احساساتی بودن اغلب نشانهای از ضعف یا سادگی تلقی میشود. اما آیا واقعاً شما را آسیبپذیرتر میکند یا اینکه مزایای آن از معایبش بیشتر است؟
میخواهم رازی را با شما در میان بگذارم؛ رازی که نیمعمرم طول کشید تا حتی بخشی از آن را بفهمم:
اگر دیگران شما را به احساساتی بودن، حساس بودن، سادهلوحی یا ضعف متهم میکنند، باید بگویم این اتفاق، خود گواه این است که شما دقیقاً نقطه مقابل آن هستید!
توانایی احساس کردن آنچه ما بهصورت روزانه تجربه میکنیم، میتواند هر آدم بهظاهر «سختپوستی» را در یک لحظه به زانو درآورد.
شاید برای شما اهمیتی نداشته باشد، اما من تا حدود پنج سال پیش، تمام عمرم را با این باور سپری کردم که اشکالی در من وجود دارد. فکر میکردم باید «قویتر» باشم و دیگر اینقدر «بیش از حد حساس» نباشم. آرزو میکردم آدمی معمولی باشم و از بیخیالی دوستانم شگفتزده میشدم. فکر میکردم چیزی درون من هست که باید اصلاحش کنم.
اما حالا فهمیدهام که این یک نقص نیست؛ بلکه گوهری پنهان است.
آنچه من به عنوان یک HSP (فرد بسیار حساس) تجربه میکنم
من رنج انسانها و حیوانات را جذب میکنم
بودن در دستهی افراد بسیار حساس (HSP) باعث میشود در نگاه آدمهای معمولی، «عجیب» به نظر برسید. من از اضطراب مداوم و تغییرات ناگهانی خلقی بیزار بودم. آرزو میکردم بتوانم مثل دیگران بیخیال باشم، در جمعهای بزرگ وقت بگذرانم، از سرگرمیهای ساده لذت ببرم و بعد از آن نیازی به چند روز تنهایی برای بازیابی نداشته باشم.
تنظیم پیشفرض من اصلاً شاد نیست. من هر چیز را جدی میگیرم و عمیقاً احساس میکنم. این به همان اندازه که دردناک است، خستهکننده هم هست.
اغلب در نقش رواندرمانگر دیگران قرار میگیرم. من از آن دسته آدمهایی هستم که حتی در فروشگاه هم غریبهای جلویم میآید و بیمقدمه داستان زندگی یا مشکلاتش را با من در میان میگذارد. نمیدانم شاید چراغی روی سرم هست که میگوید: «بیا حرف دلت را بزن!»
و اگر رازی را به من بگویید—حتی وقتی دوست ندارم بشنوم—برای همیشه در دل من محفوظ میماند. وفاداری و اخلاقمداری من حتی شامل کسانی میشود که لیاقتش را ندارند.
بدترین بخش ماجرا، احساس رنج دائمی است که در من وجود دارد. حالا میدانم که این رنجها معمولاً مال من نیستند، اما شناسایی منبعشان و دور ماندن از آنها بسیار سخت است. همانطور که برای بسیاری از HSPها رایج است، من احساسات دیگران را بهراحتی جذب میکنم.
نیازی به دیدن فرد رنجکشیده ندارم؛ کافی است انرژیاش را حس کنم. این احساس شامل حیوانات هم میشود و در واقع، درد حیوانات بیشتر آزارم میدهد. چون بیشتر آنها قربانی مستقیم خشونتاند. این همان چیزی است که باعث شد سالها پیش گیاهخوار شوم.
هرچند درد آنها را واقعاً حس میکنم، اما اغلب نمیتوانم کاری بکنم. اگر بتوانم حیوان آسیبدیده را پیدا کنم، متقاعد کردن قانون برای دخالت معمولاً بیفایده است.
درد انسانها هم شدید است، اما معمولاً روانی است نه فیزیکی، و کمتر حس فوریت دارد. ولی اگر از چندین منبع همزمان بیاید، خستهکننده و گیجکننده میشود. چون نمیدانم کدام حس از خودم است و کدام از دیگران.
من نیاز به فاصله دارم
حساسیت اشکال مختلفی دارد. بسیاری از ما درونگرا هستیم، اما نه همهمان. من بهخاطر درونگراییام احساس نقص میکردم، چون دیگران مدام میگفتند «چقدر کمحرف و خجالتی هستی».
ولی حقیقت این است که من خجالتی نیستم. هیچوقت نبودم. فقط از جمعهای بزرگ بدم میآید. برای من جمع بزرگ یعنی بیشتر از چهار نفر! مدرسه هم با آن کلاسهای ۳۰ نفره برایم یک کابوس بود.
الان بسیار گزینشی هستم درباره اینکه چه کسانی را در اطرافم نگه دارم. به عمق و معنا بیشتر از صحبتهای سطحی اهمیت میدهم. حضور همزمان چند نفر در یک فضا، ترکیبی از صدا و احساسات میسازد که برای من غیرقابل تحمل است. نمیتوانم با یک نفر گفتگو کنم چون انگار صدای همه با هم به گوشم میرسد.
اگر کسی این را بیادبی بداند که زودتر جلسه را ترک میکنم یا اصلاً نمیروم، مشکل خودش است نه من. بالاخره با این واقعیت کنار آمدهام.
مدتی در منطقهای متراکم زندگی میکردم و واقعاً فکر میکردم دارم دیوانه میشوم. تا اینکه دوستی امپت (empath) به من گفت او هم همین مشکل را دارد. راهحلش این بود که به منطقهای بسیار روستایی برود، جایی که همسایهها کیلومترها دورتر باشند.
من هم همین کار را کردم. اکنون در منطقهای خلوت زندگی میکنم، جایی که میتوانم از استرس دائمی نزدیکی با دیگران دور باشم. مشکل من با مردم نیست، با حسکردن احساسات آنهاست. احساساتی که نمیدانم از کجاست، چرا هست، و نمیتوانم هیچ کاری برای آنها بکنم.
و این سخت است، چون ما حساسها میل به کمک کردن داریم. حتی وقتی نمیدانیم چطور باید کمک کرد.
دارم یاد میگیرم چطور از خودم محافظت کنم
تکنیکهای متعددی برای محافظت از HSPها و امپتها وجود دارد. برخی از آنها را میتوانید در سایت دکتر جودیت اورلاف ببینید. راستش هنوز در بهکارگیریشان مشکل دارم. این تکنیکها برایم کمی غیرواقعیاند، مثل حبابی که نمیشود گرفت، یا رویایی که نمیتوان به یاد آورد.
برای اینکه دچار فرسودگی روحی و جسمی نشویم، باید اجازه ندهیم احساسات دیگران دنیای درونی ما را تصرف کنند. من تازه دارم در این کار بهتر میشوم. ولی انگار رفتنم به منطقه خلوت، آخرین راه نجاتم بود. داشتم غرق میشدم، و نمیدانستم چطور خودم را در میان این حجم احساس و دادههای حسی پیدا کنم.
حالا یاد گرفتهام که نادانی دیگران را زیاد جدی نگیرم. دیگر مثل قبل ناراحتم نمیکند.
اما لحن سرزنشآمیز بعضی آشناها هنوز میتواند آزاردهنده باشد:
- چهات شده؟
- چرا همیشه ساکتی؟
- شوخی نمیفهمی؟
- چرا اینقدر جدیای؟
- بلد نیستی خوش بگذرونی؟ (این یکی جمله محبوب شوهر سابقم بود. اون اهل مشروب بود، من نه.)
- زیادی حساسی!
- یکم شاد باش بابا!
آنچه دیگران دربارهات فکر میکنند، بیاهمیت میشود
سریال Sense8 از نتفلیکس ما را با دنیای هشت غریبه از نقاط مختلف جهان آشنا میکند که ناگهان درمییابند «سنسیت» هستند — نژادی متفاوت از انسانها که از نظر ذهنی و احساسی با هم پیوند دارند.
این داستان برای من بسیار جذاب بود، چون اولین بار حس کردم کسی واقعاً زندگی مرا درک کرده. برای اولین بار احساس قدرت کردم، نه نقص.
هرچند این سریال علمیتخیلی محسوب میشود، اما برای من مثل مستند بود (بهجز صحنههای بیشازحد جنسیاش) و بسیار با آن همذاتپنداری کردم.
اگر HSP یا امپت نباشید، احتمالاً بهطور کامل عمق این تجربه را درک نخواهید کرد. دنیای ما واقعاً متفاوت است، و این سریال آن را نشان میدهد. دنیایی که در آن، حتی اگر نخواهیم، به دیگران متصل میشویم.
این زندگی مخصوص دلنازکها نیست، مخصوصاً در مراحل یادگیری. ما را مسخره میکنند، بهمان میگویند «ضدحال» و اگر اجازه بدهیم، روحمان را میفرساید. اما اجازه نده!
در عوض، بهیاد بیاور که آنچه در وجودت داری، ضعف نیست، بلکه ابرقدرت توست.
یاد گرفتن شیوه استفاده از آن تلاش میخواهد، اما وقتی بفهمی چه قابلیتهایی داری، دیگر هیچوقت دلت نمیخواهد این موهبت را از دست بدهی.
و آن وقت، نظر دیگران برایت بیاهمیت خواهد شد.
نوشته: اینگلا کانیس
مترجم: مینو پرنیانی