در دنیایی که اغلب پرحرف بودن، اجتماعی بودن و حضور دائمی در جمع بهعنوان نشانهی موفقیت و اعتمادبهنفس دیده میشود، کودکان درونگرا گاهی از همان سالهای نخست زندگی این پیام را دریافت میکنند که «باید تغییر کنند».
اما آرام بودن، به معنای ناتوان بودن نیست.
تنهایی، همیشه نشانهی غمگین بودن یا طردشدگی نیست.
و کودکی که کمتر حرف میزند، لزوماً چیزی برای گفتن ندارد؛ شاید فقط دنیای درونی عمیقتری دارد.
بسیاری از افراد بسیار حساس و درونگرا در کودکی تجربه کردهاند که با دیگران مقایسه شدهاند، از آنها خواسته شده بیشتر صحبت کنند یا به خاطر ویژگیهای طبیعیشان برچسب خوردهاند. این تجربهها گاهی باعث میشود کودک بهجای شناخت و پذیرش خود، تلاش کند کسی باشد که نیست.
مقالهی پیش رو یادآوری میکند که چگونه بعضی جملههای ساده و حتی خیرخواهانهی بزرگسالان میتوانند بر کودکان آرام و حساس اثر بگذارند؛ و در مقابل، چگونه پذیرش، احترام و فرصت دادن به هر کودک برای شکوفا شدن به شیوهی خودش، میتواند هدیهای ماندگار باشد.
م. پرنیانی
۵ جمله رایجی که بزرگسالان میگویند و به کودکان درونگرا آسیب میزند
این حرفها میتوانند باعث شوند کودکان درونگرا باور کنند که برای «طبیعی» و ارزشمند بودن، باید همیشه در میان دیگران باشند.
کودکان مانند اسفنج هستند؛ همهچیز اطرافشان را جذب میکنند، بهویژه کودکان درونگرا. آنها معمولاً افرادی متفکر، دقیق و مشاهدهگر هستند و از گذراندن زمان با خودشان لذت میبرند. آنها برای سرگرم کردن خود نیازی ندارند همیشه کسی کنارشان باشد؛ یک بازی ویدیویی، یک کتاب یا یک سرگرمی خلاقانه میتواند ساعتها همراهشان باشد.
به همین دلیل، بزرگسالان باید مراقب باشند. گاهی بدون اینکه خودشان متوجه باشند، حرفها یا رفتارهایی دارند که به کودکان درونگرا آسیب میزند و حتی بر شخصیتی که بعدها خواهند داشت تأثیر میگذارد.
بر اساس تجربهٔ شخصی من بهعنوان کودکی درونگرا، و چیزهایی که در بزرگسالی بهعنوان یک فرد درونگرا مشاهده کردهام، این پنج جمله میتوانند تأثیر منفی بر یک کودک درونگرا داشته باشند.
جملههای رایجی که بزرگسالان میگویند و به کودکان درونگرا آسیب میزند
۱. وقتی کودکی تنهاست از او بپرسیم: «چی شده؟ مشکلی پیش آمده؟»
در یکی از شغلهای قبلیام، مسئول نظارت بر گروهی از کودکان بودم. هنوز روزی را به یاد دارم که یکی از همکارانم (که فردی برونگرا بود) رفت تا حال پسری را بپرسد، چون او تنها بازی میکرد.
از نظر من، او کاملاً خوب به نظر میرسید؛ با شادی و تمرکز مشغول بازی خودش بود.
همکارم از او پرسید: «چی شده؟ همهچیز خوبه؟»
پسربچه که کاملاً غرق بازیاش بود، لحظهای طول کشید تا پاسخ بدهد. نگاهی به اطراف انداخت و بعد با صدایی آرام گفت: «بله.»
این واکنش، که اغلب با خلقوخوی درونگرایانه همراه است، نشان میداد که از سؤال او تعجب کرده بود.
وقتی همکارم برگشت، از او پرسیدم چرا فکر کرده مشکلی وجود دارد. گفت از نظر او، دیدن کودکی که تنها بازی میکند نشانهٔ این است که چیزی درست نیست؛ شاید کسی ناراحتش کرده، یا بچههای دیگر عمداً او را کنار گذاشتهاند.
این فکر هرگز به ذهنش نرسیده بود که شاید او تنهاست چون خودش این را میخواهد؛ یا شاید فقط به کمی زمان برای خودش نیاز دارد. او نمیتوانست بفهمد چرا یک کودک باید تنهایی را انتخاب کند، وقتی این همه کودک دیگر برای بازی کردن وجود دارند.
آن تجربه به من نشان داد که چقدر دربارهٔ تنهایی، نگاه منفی وجود دارد و کودکان چگونه میتوانند از آن آسیب ببینند.
حتی وقتی این سؤال از روی نیت خوب پرسیده میشود، پرسیدن «چی شده؟» از یک کودک درونگرا که تنهاست، این پیام پنهان را منتقل میکند که تنها بودن خجالتآور یا عجیب است.
با گذشت زمان، این نوع برخورد میتواند کودکان آرام را شرطی کند تا باور کنند برای اینکه «طبیعی» یا ارزشمند باشند، باید همیشه در کنار دیگران باشند.
۲. گفتن اینکه «داری سرخ میشی» (یا اشاره کردن به چیزی که باعث میشود کودک نسبت به خودش احساس خجالت کند)
این موضوع برای من خیلی شخصی است و هر بار که شاهد چنین رفتاری هستم، بهشدت واکنش نشان میدهم. لطفاً به کودکان نگویید که دارند سرخ میشوند.
به نظرم کودکان درونگرا، به دلیل روحیهی محتاطتر و همدلانهشان، بیشتر مستعد سرخ شدن هستند. این اتفاق در کودکی بارها برای من افتاد و هنوز هم آن لحظهها را بهوضوح به یاد دارم.
اول از همه، اشاره کردن به آن هیچ کمکی نمیکند. آخرین چیزی که یک فرد سرخشده، بهخصوص یک کودک درونگرا، میخواهد این است که همه نگاهها به سمت او برگردد و ناگهان مرکز توجه شود.
بیایید صادق باشیم؛ اغلب این حرفها از روی نیت خوب زده میشوند. شاید بزرگسال میخواهد موضوع را کوچک جلوه دهد یا کودک را آرام کند. اما برای یک کودک درونگرا، معمولاً نتیجه برعکس است.
چنین حرفهایی میتواند باعث شود موج دوم سرخ شدن اتفاق بیفتد، حتی اگر هیچکس واقعاً متوجه نشده باشد. فقط فکر اینکه دیگران ممکن است او را ببینند، بهخصوص در لحظهای که احساس آسیبپذیری میکند، کافی است تا خجالت ایجاد شود و چرخهای از سرخ شدن به وجود بیاید.
دلیل سادهی دیگری هم وجود دارد که نباید به آن اشاره کرد: کودک خودش میداند.
وقتی صورتتان از شدت گر گرفتن و جریان خون داغ شده است، دیگر نیازی نیست کسی آن را اعلام کند. احتمالاً کودک این احساس را خوب میشناسد، پس دلیلی ندارد توجه بیشتری به آن جلب شود.
متأسفانه، بعد از چنین اتفاقی، کودک بیشتر احتمال دارد از احساسات خودش خجالت بکشد. ممکن است تلاش کند احساساتش را سرکوب کند یا آنها را بیاهمیت بداند؛ و این آسیب اصلی است.
او ممکن است کمکم خودش را «زیادی حساس» یا «بیش از حد در معرض دید» ببیند، بهجای اینکه رنگهای زیبایی را که در درونش دارد بشناسد و ارزشمند بداند.
۳. از آنها بخواهیم بیشتر مشارکت کنند
افراد درونگرا انرژی خود را با گذراندن زمان در تنهایی بازسازی میکنند. حتی وقتی در کنار دیگران هستند، ممکن است ترجیح دهند در دنیای ذهنی خودشان باشند یا بهجای اینکه فعالانه در گفتوگو شرکت کنند، بیشتر شنونده باشند.
به همین دلیل، درخواست از کودکان درونگرا برای اینکه بیشتر در کلاس مشارکت کنند، میتواند باعث ناراحتی و اضطراب آنها شود.
من هیچوقت دوست نداشتم در کلاس صحبت کنم و تقریباً در همهی کارنامههای مدرسهام جملاتی شبیه اینها نوشته میشد:
«باید بیشتر مشارکت کند.»
«بیش از حد ساکت است.»
«من تا به حال صدای او را نشنیدهام.»
این جملهها هیچوقت به من کمک نکردند. فقط باعث شدند احساس کنم متفاوت هستم؛ اما نه به معنای خوب آن.
کمکم شروع کردم به این باور که «طبیعی بودن» و موفق بودن یعنی پرحرف بودن. هر بار که جواب درست را میدانستم اما نمیتوانستم آن را با صدای بلند بگویم، خودم را سرزنش میکردم.
اعتمادبهنفسم پایین آمد و در نتیجه حتی ساکتتر شدم.
کودکان معمولاً برای معلمان خود احترام زیادی قائل هستند و نمیخواهند آنها را ناامید کنند. به همین دلیل، وقتی معلمی از کودک میخواهد کسی باشد که ذاتاً نیست، این موضوع میتواند بسیار ناراحتکننده باشد.
معلمان باید روش آموزش خود را با نیازهای فردی کودکان هماهنگ کنند، زیرا هر انسانی متفاوت است. چیزی که به یک دانشآموز برونگرا کمک میکند، ممکن است برای یک دانشآموز درونگرا آزاردهنده باشد.
خوشبختانه معلمان فوقالعادهای هم وجود دارند که این موضوع را درک میکنند و واقعاً تلاش میکنند به شیوهای از کودکان حمایت کنند که برای خود آنها مناسب باشد.
من خوششانس بودم که یکی از این معلمان را داشتم. او هرگز مرا مجبور نمیکرد در موقعیتی قرار بگیرم که ناراحت شوم. به من اجازه میداد مهارتهای گفتاریام را به روش خودم رشد بدهم.
فکر میکنم شاید خودش هم درونگرا بود، چون یک روز جملهای گفت که هرگز فراموش نکردم:
«تو منِ دوران کودکیام را به یادم میآوری. یک روز ارزش واقعی خودت را خواهی شناخت.»
۴. مقایسه کردن آنها با کودکان دیگر
یکی از ویژگیهای رایج در میان افراد درونگرا، بیشفکری است. آنها معمولاً موقعیتها یا حرفهایی را که دیگران زدهاند، بارها در ذهن خود مرور میکنند؛ آنها را تحلیل میکنند و به دنبال معنای عمیقتری در پشت آنها میگردند.
این موضوع برای بسیاری از افراد درونگرا طبیعی است. به همین دلیل، مقایسه کردن آنها با کودکان دیگر میتواند آسیبزنندهتر باشد.
این کار احساس متفاوت بودن از همسالان را در آنها تقویت میکند، در حالی که چیزی که واقعاً میخواهند، فقط این است که احساس تعلق داشته باشند.
«امی را ببین! چقدر پرحرف و بانمک است!»
«جیمز دوستان زیادی دارد و نمرههایش هم خوب است. شاید بهتر باشد کمی شبیه او باشی.»
چنین جملههایی به کودکان درونگرا کمک نمیکند. برعکس، ممکن است باعث شود اعتمادبهنفسشان را از دست بدهند و خودشان را به خاطر آرام بودن یا محتاط بودن سرزنش کنند.
آنها ممکن است حتی ساکتتر شوند، یا تلاش کنند برخلاف طبیعت درونگرای خود رفتار کنند و شخصیتی اجتماعیتر را به نمایش بگذارند.
با گذشت زمان، این کار اغلب به خستگی و از دست دادن احساس هویت واقعی خود منجر میشود.
از آنجا که کودکان هنوز در حال شکل دادن به شناخت خود هستند، بزرگسالان تأثیر زیادی بر آنها دارند. حرفهایی که بزرگسالان میزنند، اغلب برای کودکان مانند حقیقت قطعی پذیرفته میشود و کمتر مورد سؤال قرار میگیرد.
بنابراین، وقتی کودکان درونگرا با کودکان برونگرا مقایسه میشوند، ممکن است کمکم این باور در آنها شکل بگیرد که آرام بودن نشانهی ضعف است و پرسروصدا بودن نشانهی قدرت.
من هم اغلب با دیگران مقایسه میشدم. به یاد دارم که چه احساس گیر افتادنی داشتم؛ بین میل به راضی کردن بزرگسالانی که برایم مهم بودند و ناتوانیام در اینکه شبیه کسی رفتار کنم که واقعاً نبودم و هرگز هم قرار نبود باشم.
وقتی کودک درونگرای خود را با کودکان دیگر مقایسه میکنید، ناخواسته این پیام را منتقل میکنید که بعضی ویژگیهای شخصیتی بهتر از بقیه هستند؛ و معمولاً این ویژگیها، ویژگیهای کودک شما نیستند.
آنچه کودکان درونگرا واقعاً به آن نیاز دارند، پذیرش و اطمینان خاطر است؛ اینکه بدانند هیچ اشکالی در وجودشان نیست.
۵. برچسب زدن به آنها با عنوان «ساکت» یا «خجالتی»
وقتی کودک بودم، صفتهایی که مردم برای توصیف من به کار میبردند، تقریباً همیشه به درونگرایی من اشاره داشت:
«او همان خجالتیِ گروه است.»
«او همان ساکتِ کلاس است.»
«او همان کسی است که هیچوقت حرف نمیزند.»
میدانستم که آدم آرامی هستم، اما باز هم دردناک بود که احساس کنم بعضی افراد فقط همین را در من میبینند.
جالب اینجاست که سکوت من، گاهی بلندترین چیزی بود که دربارهام دیده میشد.
خطر اینکه یک کودک را فقط بهعنوان «کودک ساکت» تعریف کنیم این است که او ممکن است کمکم همین تصویر محدود را باور کند.
با گذشت زمان، ممکن است دیگر متوجه ویژگیهای فراوان دیگری که او را منحصربهفرد میکنند نشود یا برای آنها ارزش قائل نباشد.
این موضوع همچنین میتواند بیرون آمدن از آن نقش را برایش سختتر کند. وقتی کودکی میداند بزرگسالان و همسالان او را به شکل خاصی میبینند، تغییر کردن از آن تصویر ممکن است ناراحتکننده یا حتی خطرناک به نظر برسد.
حتی اگر بخواهد حرف بزند یا چیز تازهای را امتحان کند، ترس از اینکه دیگران متوجه این تغییر شوند، ممکن است او را دوباره به سکوت برگرداند.
بهجای این کار، بهتر است به کودکان یادآوری کنیم که چه ویژگیهای ارزشمند و زیبایی آنها را ساخته است، نه اینکه آنها را با یک ویژگی محدود تعریف کنیم.
آرام بودن نباید بار معنایی منفی داشته باشد و قطعاً تمام داستان یک انسان نیست.
جالب اینجاست که وقتی مردم وقت میگذارند تا فراتر از برداشت اول خود را ببینند و واقعاً یک کودک درونگرا را بشناسند، اغلب در پایان میگویند:
«تو آنقدرها هم که فکر میکردم ساکت نیستی!»
وقتی کودکان درونگرا در کنار آدمهایی که به آنها اعتماد دارند احساس امنیت و راحتی کنند، میتوانند پرحرف، بازیگوش و بسیار جذاب باشند.
و این همان خودِ واقعی آنهاست؛ چیزی که بیش از همه اهمیت دارد.
نویسنده: کورالی روسی
مترجم: مینو پرنیانی
