چگونه مهربان بمانیم، بیآنکه خودمان را فراموش کنیم؟
گاهی مسئله این نیست که کمتر محبت کنیم؛ مسئله این است که محبت کردن را به بهای نادیده گرفتن خودمان تمام نکنیم.
آیا مهربانی هم میتواند بیش از اندازه باشد؟
در قصهٔ «گلدیلاکس و سه خرس»، دخترک چیزهای مختلفی را امتحان میکند تا به چیزی برسد که برایش مناسب است: فرنیای که نه بیش از اندازه داغ است و نه بیش از اندازه سرد؛ صندلیای که نه خیلی سخت است و نه بیش از حد نرم.
این تصویر بعدها با عنوان «اصل گلدیلاکس» شناخته شد؛ استعارهای برای یافتن نقطهای میان دو افراط، جایی که چیزی نه کمتر از حد لازم است و نه بیش از اندازه، بلکه با نیاز ما تناسب دارد.
حالا بیایید این ایده را به یکی از ویژگیهای دوستداشتنی انسانها تعمیم دهیم: مهربانی.
آیا ممکن است آنقدر به دیگران توجه کنیم که خودمان را از یاد ببریم؟ آنقدر رفتارشان را درک کنیم که حتی آزارهایشان را توجیه کنیم؟ آنقدر از ناراحت شدن دیگران بترسیم که دیگر نتوانیم خواستههای خودمان را به زبان بیاوریم؟
بسیاری از ما با این تصور بزرگ شدهایم که آدم خوب کسی است که کمک میکند، گذشت دارد، دیگران را درک میکند و تا حد امکان باعث ناراحتی کسی نمیشود.
این ویژگیها ارزشمندند. اما اگر برای حفظ آرامش دیگران، همیشه از آرامش خودمان بگذریم، آیا هنوز میتوانیم از رابطهای سالم و متعادل حرف بزنیم؟
وقتی مهربانی به فراموش کردن خودمان تبدیل میشود
بعضی آدمها بهسرعت متوجه تغییر حال دیگران میشوند. از لحن صدا، سکوتی غیرمعمول یا تغییری کوچک در رفتار، درمییابند که شاید اتفاقی افتاده است.
آنها ممکن است زودتر از دیگران برای کمک پیشقدم شوند، مدتها به ناراحتی یک دوست فکر کنند یا حتی وقتی کسی از آنها نخواسته است، مسئولیت حل مشکلات او را بر عهده بگیرند.
برای افرادی که حساسیت عاطفی و اجتماعی بیشتری تجربه میکنند، شناختن این الگوها میتواند اهمیت ویژهای داشته باشد. البته همهٔ افراد بسیار حساس چنین رفتاری ندارند و این ویژگیها هم منحصر به آنها نیست.
مسئله زمانی آغاز میشود که توجه به دیگران از یک انتخاب به وظیفهای دائمی تبدیل شود.
برای مثال:
- دوستی از شما کمک میخواهد، اما خودتان خستهاید. بااینحال، قبول میکنید؛ چون نمیخواهید ناامیدش کنید.
- کسی با شما بدرفتاری میکند. بهجای توجه به تأثیر رفتارش بر خودتان، ساعتها به این فکر میکنید که چه رنجی ممکن است او را به چنین رفتاری رسانده باشد.
- از چیزی ناراحت شدهاید، اما بیان ناراحتیتان را خودخواهانه میدانید.
- به استراحت نیاز دارید، ولی وقتی میدانید کسی به شما احتیاج دارد، نمیتوانید با خیال راحت استراحت کنید.
در تمام این موقعیتها، ممکن است نیت شما واقعاً خیرخواهانه باشد. اما نیت خوب بهتنهایی تضمین نمیکند که نتیجه نیز برای شما و رابطهتان خوب باشد.
گاهی مهربانی بهتدریج با ترس از طرد شدن، احساس گناه یا نیاز به تأیید دیگران درهم میآمیزد. در این حالت، دیگر فقط به این دلیل کمک نمیکنیم که میخواهیم؛ کمک میکنیم چون تحمل احتمال ناراضی شدن دیگری برایمان دشوار است.
این دو رفتار ممکن است از بیرون شبیه هم به نظر برسند، اما انگیزه و تجربهٔ درونی متفاوتی دارند.
نقطهٔ تعادل کجاست؟
اصل گلدیلاکس قرار نیست به ما بگوید که برای مهربان بودن باید همیشه مقدار مشخصی محبت کنیم. آدمها، موقعیتها و تواناییهای ما یکسان نیستند.
نقطهٔ تعادل برای یک نفر ممکن است پذیرفتن درخواست کمک باشد و برای دیگری، گفتن یک «نه» ضروری.
برای کسی، گوش دادن به درد دل دوستش نشانهٔ صمیمیت است؛ برای دیگری، ادامه دادن همان گفتوگو پس از یک روز دشوار ممکن است فراتر از توانش باشد.
تعادل یعنی بتوانیم میان نیازهای دیگران و نیازهای خودمان جا باز کنیم، نه اینکه یکی را همیشه بر دیگری مقدم بدانیم.
برای نزدیک شدن به این تعادل، شاید بد نباشد پیش از پاسخ دادن به یک درخواست، کمی مکث کنیم و از خودمان بپرسیم:
۱. آیا واقعاً میخواهم این کار را انجام بدهم؟
گاهی پاسخ مثبت ما از علاقه و محبت میآید. گاهی هم از ترس اینکه اگر پاسخ منفی بدهیم، دیگران ما را خودخواه، بیملاحظه یا دوستنداشتنی بدانند.
شناختن تفاوت این دو انگیزه میتواند نخستین قدم باشد.
۲. آیا توان و فرصت انجام این کار را دارم؟
ممکن است کسی واقعاً به کمک ما احتیاج داشته باشد، اما ما در آن لحظه توان کمک کردن نداشته باشیم.
نیاز دیگری، توانایی ما را نامحدود نمیکند. میتوانیم اهمیت مشکل او را به رسمیت بشناسیم و در عین حال، محدودیتهای خودمان را هم ببینیم.
۳. اگر این بار کمک نکنم، چه احساسی خواهم داشت؟
اگر پاسخ شما احساس گناه است، لازم نیست فوراً نتیجه بگیرید که تصمیم اشتباهی گرفتهاید.
احساس گناه همیشه نشانهٔ خطاکاری نیست. گاهی وقتی رفتاری تازه را امتحان میکنیم که با انتظارات قدیمی خودمان یا اطرافیانمان تفاوت دارد، احساس گناه سراغمان میآید.
میتوانیم این احساس را جدی بگیریم، بیآنکه بیدرنگ از آن اطاعت کنیم.
۴. آیا مسئولیت خودم را انجام میدهم یا مسئولیت همه را بر عهده میگیرم؟
میتوانیم به کسی کمک کنیم تا مشکلش را حل کند، بدون آنکه حل کردن آن مشکل را وظیفهٔ همیشگی خودمان بدانیم.
میتوانیم شنوندهای دلسوز باشیم، بدون اینکه تصور کنیم باید تمام ناراحتی دیگری را از بین ببریم.
همراهی کردن با نجات دادن تفاوت دارد.
درک کردن، به معنای پذیرفتن هر رفتاری نیست
یکی از دامهایی که ممکن است آدمهای همدل در آن گرفتار شوند، این است که برای هر رفتار آزاردهندهای توضیحی پیدا میکنند.
شاید آن شخص در کودکی محبت کافی دریافت نکرده است. شاید از تنهایی میترسد. شاید خودش آسیب دیده یا هرگز یاد نگرفته است احساساتش را به شیوهای سالم بیان کند.
این احتمالها میتوانند به ما کمک کنند رفتار او را بهتر بفهمیم. اما فهمیدن علت یک رفتار، اثر آن را بر ما از بین نمیبرد.
ممکن است کسی رنجدیده باشد و در عین حال به دیگران رنج برساند. ممکن است دوستش داشته باشیم، اما بعضی رفتارهایش را نپذیریم. ممکن است برای دشواریهای زندگی او دلسوزی کنیم، ولی اجازه ندهیم این دشواریها بهانهای برای نادیده گرفتن مداوم نیازهای ما شوند.
همدلی یعنی تلاش برای فهمیدن انسانها، بدون چشمپوشی از واقعیت.
مرزهای شخصی نیز لزوماً نشانهٔ سردی یا بیمحبتی نیستند. گاهی مرزگذاری همان چیزی است که امکان ادامهٔ یک رابطه را فراهم میکند؛ زیرا از انباشته شدن خستگی، رنجش و احساس اجبار جلوگیری میکند.
آیا برای نه گفتن باید دلیل محکمی داشته باشیم؟
تصور کنید دوستی از شما میخواهد کاری برایش انجام دهید. شما نمیخواهید یا نمیتوانید، اما گفتن یک «نه» ساده برایتان دشوار است.
پس شروع میکنید به توضیح دادن: امروز خستهام، کارهای دیگری دارم، شاید فردا بتوانم، اگر شرایط فرق میکرد حتماً کمک میکردم…
گاهی توضیح دادن لازم و محترمانه است. اما گاهی آنقدر دلیل میآوریم که انگار باید در دادگاهی از تصمیم خودمان دفاع کنیم.
شاید در اعماق ذهنمان باور داریم که خواستهٔ ما بهتنهایی اعتبار کافی ندارد؛ مگر اینکه ثابت کنیم دلیل خوبی برای آن داریم.
اما آیا برای نپذیرفتن یک درخواست همیشه باید اتفاق مهمی افتاده باشد؟ آیا خستگی، نیاز به خلوت، محدودیت وقت یا حتی نخواستنِ انجام کاری، بهخودیخود بیاعتبارند؟
میتوانیم مهربانانه بگوییم:
«ممنون که به من فکر کردی. این بار نمیتوانم کمکت کنم.»
یا:
«میفهمم که این موضوع برایت مهم است، اما در حال حاضر توان همراهی ندارم.»
ممکن است طرف مقابل ناامید شود. این احتمال همیشه وجود دارد.
هدف مرزبندی این نیست که کاری کنیم هیچکس هرگز از ما ناراحت نشود؛ هدف این است که بتوانیم در رابطه با دیگران حضور داشته باشیم، بدون آنکه برای حفظ رضایت همگان، خودمان را کنار بگذاریم.
از افراط در مهربانی به افراط در بیاعتنایی نرویم
وقتی کسی متوجه میشود که سالها بیش از توانش از خود مایه گذاشته است، ممکن است به فکر تغییری اساسی بیفتد: دیگر به کسی کمک نکنم، به مشکلات دیگران اهمیت ندهم، از همه فاصله بگیرم و فقط به خودم فکر کنم.
این واکنش قابل فهم است، بهویژه اگر فرد مدتها خسته یا دلخور بوده باشد. اما برای محافظت از خودمان، لزوماً مجبور نیستیم به نقطهٔ مقابل شخصیت قبلیمان تبدیل شویم.
میان فداکاری بیحدوحصر و بیاعتنایی به دیگران، راههای دیگری هم وجود دارد.
میتوانیم مهربان بمانیم، اما پیش از قبول مسئولیت مکث کنیم.
میتوانیم ببخشیم، اما برای بازسازی اعتماد، به تغییر رفتار طرف مقابل نیز توجه کنیم.
میتوانیم به کسی فرصت دوباره بدهیم، بدون اینکه خودمان را موظف بدانیم بارها و بارها همان آسیب را تحمل کنیم.
میتوانیم به دیگران اهمیت بدهیم، اما خودمان را نیز یکی از همان انسانهایی بدانیم که شایستهٔ توجه و مراقبتاند.
تعادل به معنای تقسیم مکانیکی محبت میان خود و دیگران نیست. گاهی دیگری واقعاً به توجه بیشتری نیاز دارد؛ گاهی هم نوبت ماست که استراحت کنیم و از دیگران کمک بخواهیم.
نکته این است که هیچکدام از این دو وضعیت نباید به قانون همیشگی زندگی ما تبدیل شود.
تمرینی کوچک برای روزهای آینده
اگر احساس میکنید اغلب بیش از توانتان به دیگران کمک میکنید، لازم نیست یکشبه همهچیز را تغییر دهید.
برای شروع، فقط یک موقعیت کوچک را انتخاب کنید.
دفعهٔ بعد که از شما درخواستی میشود، بهجای پاسخ فوری، کمی مکث کنید. اگر لازم است، بگویید: «اجازه بده بررسی کنم و به تو خبر بدهم.»
سپس از خودتان بپرسید:
- چه چیزی باعث میشود بخواهم این کار را انجام بدهم؟
- آیا توان انجامش را دارم؟
- اگر پاسخ منفی بدهم، از چه چیزی میترسم؟
- آیا راه دیگری برای ابراز محبت یا کمک کردن وجود دارد که با توان و شرایط من سازگارتر باشد؟
قرار نیست همیشه پاسخ منفی بدهید. شاید پس از این مکث، با میل و اطمینان بیشتری پاسخ مثبت بدهید. شاید هم متوجه شوید که این بار باید از پذیرفتن مسئولیتی اضافی خودداری کنید.
هر دو نتیجه میتوانند نشانهٔ آگاهی بیشتر باشند.
مهربانی، وقتی خودمان را هم در دایرهٔ آن قرار میدهیم
شاید یکی از مهمترین پرسشهایی که میتوانیم از خودمان بپرسیم این باشد:
اگر با دوستی که به اندازهٔ من خسته است، همانقدر سختگیر بودم که با خودم هستم، چه میگفتم؟
آیا از او انتظار داشتم بدون استراحت به کمک همه برود؟ آیا بابت ناتوانی در حل مشکلات دیگران سرزنشش میکردم؟ آیا به او میگفتم که برای دوستداشتنی بودن باید همیشه در دسترس باشد؟
اگر پاسخ ما منفی است، شاید بد نباشد همان ملاحظهای را که برای دیگران داریم، اندکی هم نثار خودمان کنیم.
مهربانی با خود به معنای بیتوجهی به دیگران نیست؛ همانطور که مراقبت از دیگران الزاماً به معنای فدا کردن خودمان نیست.
اصل گلدیلاکس در اینجا میتواند یادآوری سادهای باشد: نه آنقدر از خودمان مایه بگذاریم که چیزی برای ادامهٔ زندگی و رابطههایمان باقی نماند، و نه آنقدر برای محافظت از خود دیوار بکشیم که امکان ارتباط و صمیمیت را از دست بدهیم.
ما مجبور نیستیم میان مهربان بودن و مراقبت از خود یکی را انتخاب کنیم.
میتوانیم همدل باشیم و واقعیت را ببینیم. میتوانیم محبت کنیم و حدومرز داشته باشیم. میتوانیم دیگران را دوست بداریم، بدون اینکه ارزش و نیازهای خودمان را فراموش کنیم.
شاید بلوغ مهربانی از جایی آغاز میشود که خودمان را هم شایستهٔ همان ملاحظهای بدانیم که سالها برای دیگران قائل بودهایم.
چرا گلدیلاکس؟
در قصهٔ «گلدیلاکس و سه خرس»، دخترک با چیزهایی روبهرو میشود که هرکدام به شکلی با نیاز او تناسب ندارند: فرنیای که بیش از حد داغ یا سرد است، صندلیای که مناسب نیست و تختی که راحتی مطلوب را ندارد. او سرانجام چیزی را پیدا میکند که برایش درست و متناسب است.
این تصویر ساده، الهامبخش استعارهای شده است که به اصل گلدیلاکس شهرت دارد: یافتن نقطهای میان دو افراط؛ جایی که نه بیش از اندازه است و نه کمتر از حد لازم.
اگر این استعاره را به مهربانی تعمیم دهیم، پرسش ما دیگر این نیست که چقدر محبت کنیم، بلکه این است که چگونه محبت کنیم تا هم به دیگران توجه داشته باشیم و هم خودمان را از یاد نبریم.
شاید هنر مهربانی همین باشد: پیدا کردن تعادلی که در آن بتوانیم ببخشیم، بیآنکه از خودمان تهی شویم؛ دوست بداریم، بیآنکه خودمان را فراموش کنیم.
مینو پرنیانی
مترجم: مینو پرنیانی
