جامعهی غربی ما را تشویق میکند که فقط با ذهن خود تصمیم بگیریم و بازخورد بخشهای دیگر وجودمان را نادیده بگیریم.
موفقیت با یک هدف آغاز میشود.
اهداف به دنبال خود تصمیمها را میآورند. تصمیمها به عمل منجر میشوند و اعمال، ما را به سوی موفقیت هدایت میکنند.
از نظر منطقی، این روند ساده به نظر میرسد. اما چه چیزی تفاوت میان اقداماتی را که به موفقیت منجر میشوند و اقداماتی را که نتیجهای ندارند، رقم میزند؟
به زمانی فکر کنید که واقعاً، واقعاً، واقعاً چیزی را میخواستید؛ اما به شکلی عجیب، در میانهی راه متوقف شدید، شروع به امروز و فردا کردن کردید و با رفتارهای خودتخریبگرانه، خودتان را از رسیدن به آن هدف دور کردید.
حالا به زمان دیگری فکر کنید که رسیدن به هدف برایتان روان و آسان پیش رفت؛ به موفقیت رسیدید و در همان حال، احساس توانمندی، اشتیاق و انرژی داشتید.
تفاوت کلیدی که تعیین میکند اقدامات ما موفق شوند یا شکست بخورند چیست؟
و اگر یک قدم جلوتر برویم، چه چیزی تعیین میکند که رسیدن به اهدافمان تجربهای پر از استرس و درد باشد یا مسیری آسان و لذتبخش؟
ما بهعنوان افراد بسیار حساس (HSP)، همهچیز را عمیقتر تجربه میکنیم؛ هم موفقیتهایمان را و بهویژه شکستهایمان را.
هرچند همهی این تجربهها هدفی دارند، آیا مادهی اولیهی پنهانی وجود دارد که بتواند احتمال موفقیت ما را افزایش دهد؟
میخواهم شما را با یک عامل مهم آشنا کنم که بهطور ویژه برای افراد بسیار حساس اهمیت دارد: چیزی که من آن را سیستم ذهن–بدن–قلب مینامم.
سیستم ذهن–بدن–قلب چیست؟
همانطور که از نامش پیداست، این یک «سیستم» است. مانند هر سیستم دیگری، از بخشهای مختلفی تشکیل شده که باید با یکدیگر هماهنگ کار کنند. اگر میان بخشهای مختلف ارتباطی قطع شود، سیستم نمیتواند بهدرستی عمل کند.
سیستم ذهن–بدن–قلب را مانند یک خودرو تصور کنید. یک خودرو برای رسیدن به هدف خود (رساندن شما از جایی که هستید به جایی که میخواهید بروید) به بخشهای مختلفی نیاز دارد. به همین شکل، سیستم ذهن–بدن–قلب نیز باید هماهنگ عمل کند تا ما را از وضعیت کنونیمان به جایی که میخواهیم برسیم هدایت کند.
ذهن را مانند فرمانها و کنترلهای خودرو در نظر بگیرید (پدالها و فرمان). این کنترلها برای حرکت ضروری هستند. بدون آنها نمیتوانیم تصمیم بگیریم با چه سرعتی حرکت کنیم، چه زمانی سرعت را کم کنیم، ترمز بگیریم یا مسیرمان را تغییر دهیم. خودرویی که بدون کنترل سرعت و جهت حرکت کند، ایمن نیست و احتمالاً تصادف خواهد کرد.
ذهن همچنین نشانههای خودرو را دریافت میکند؛ مثلاً وقتی سوخت رو به پایان است یا چراغی روی صفحهی کنترل روشن میشود و نشان میدهد مشکلی وجود دارد.
ذهن مسئول تصمیمگیری، به حرکت درآوردن چرخها و حفظ امنیت ما در مسیر است.
بدن ما مانند موتور خودرو است. موتور، سازوکار درونیای است که واقعاً باعث عملکرد خودرو میشود. بدون موتور، خودرو وجود نخواهد داشت.
موتور نیز به ما خبر میدهد که شاید مشکلی وجود دارد. وقتی درست رانندگی میکنیم، خودرو به نرمی کار میکند؛ اما وقتی بیش از حد سریع میرانیم، موتور با صدا یا نشانههای دیگر هشدار میدهد که بیش از توانش از آن کار میکشیم یا چیزی مطابق انتظار پیش نمیرود.
قلب را مانند سیستم روشنکنندهی خودرو (استارت) تصور کنید. اگر بخواهیم بدون روشن کردن خودرو حرکت کنیم، حتی اگر بهترین موتور و کاملترین کنترلها را داشته باشیم، تلاشهایمان بینتیجه خواهد بود؛ زیرا حرکت نمیکنیم.
قلب همان چیزی است که موتور را روشن میکند و اجازه میدهد کنترلها عمل کنند. بدون روشن شدن قلب، هرقدر فرمان بدهیم و پدال فشار دهیم، اگر قلبمان در این مسیر نباشد، به جایی نخواهیم رسید.
این سه بخش باید با هم کار کنند. اگر یکی از آنها درست عمل نکند، ممکن است بر زمان رسیدن ما به مقصد، چگونگی طی کردن مسیر و حتی اینکه اصلاً به مقصد برسیم یا نه، تأثیر بگذارد.
چرا سیستم ذهن–بدن–قلب اهمیت دارد؟
در جامعهی غربی، ما تشویق میشویم که با ذهن خود تصمیم بگیریم؛ اما معمولاً در بررسی بخشهای دیگر این سیستم، برای اطمینان از اینکه ما را با موفقیت از نقطهی A به نقطهی B میرسانند، چندان مهارت نداریم.
به ما آموزش داده میشود که «منطقی فکر کنیم»، «فهرستی از مزایا و معایب تهیه کنیم»، «اینقدر احساسی نباشیم» و «با قلبمان تصمیم نگیریم».
ما بهعنوان افراد بسیار حساس (HSP)، احساسات را عمیق تجربه میکنیم؛ اما اغلب این پیامهای تکرارشونده دربارهی نزدیک شدن منطقی به اهداف، ما را وادار میکنند شیوهی فکر کردنمان را تغییر دهیم؛ در نتیجه، ارتباط خود را با بازخوردهایی که از قلب و بدنمان دریافت میکنیم، قطع میکنیم.
قلب ما تعیین میکند که آیا برای رسیدن به اهدافمان اشتیاق و انگیزه داریم یا اینکه رسیدن به آنها برایمان اضطرابآور و سنگین است.
اگر قلبمان در این مسیر نباشد، پیامهایی به شکل احساسات شدید برایمان میفرستد یا با بدن ارتباط برقرار میکند تا این احساسات را به شکل نشانههای جسمی بیان کند.
اما وقتی قلبمان همراه ماست، بخشهای دیگر نیز با اشتیاق، شور و انگیزه به حرکت درمیآیند.
ثابت شده است که احساسات قدرتمند (بهویژه احساسات ناشی از تجربههای آسیبزا) در بدن ذخیره میشوند و ما بهعنوان افراد بسیار حساس، معمولاً خیلی سریع متوجه میشویم که اتفاقی در بدنمان در حال رخ دادن است.
در جامعهی غربی، گرایشی وجود دارد که نشانههای جسمی را با قرصها بیحس کنیم. برای هر نشانهای که بتوان تصور کرد و حتی برای نشانههایی که شاید خودمان از وجودشان آگاه نبودهایم، دارویی وجود دارد.
اما ما بهعنوان افرادی با شهود قوی، درک میکنیم که نشانهها میتوانند معنایی عمیقتر داشته باشند. دلیلی وجود دارد که ما این احساسات جسمی را تجربه میکنیم؛ آنها تلاش میکنند چیزی را به ما نشان دهند.
بدن ما منبع قدرتمندی از بازخورد است و از طریق نشانهها با ما ارتباط برقرار میکند.
با اینکه این بخشها بهعنوان یک سیستم با هم کار میکنند، هرکدام به یک اندازه اهمیت دارند؛ با این حال، معمولاً ما تمایل داریم یکی از بخشهای این سیستم را بیشتر از بقیه به کار بگیریم.
به نحوهی رسیدن خود به اهداف فکر کنید: اگر بخواهید میزان استفادهی خود از ذهن، قلب و بدن را رتبهبندی کنید، ترتیب شما چگونه خواهد بود؟ آیا معمولاً بهطور پیشفرض فقط به یکی از این بخشها تکیه میکنید؟
اگر میخواهید به اهداف خود برسید، این سهگانه باید در تعادل با یکدیگر کار کند.
یک تمرین عملی
پس چگونه میتوانیم در سیستم ذهن–بدن–قلب تعادل ایجاد کنیم و احتمال موفقیت خود را افزایش دهیم؟
به یک هدف مشخص که میخواهید به آن دست پیدا کنید فکر کنید. این هدف میتواند سالمتر غذا خوردن، کاهش وزن، مصاحبه برای شغل رؤیایی یا قاطعتر بودن در محیط کار باشد.
یک قلم و کاغذ بردارید، روی صندلی یا مبل راحت خود بنشینید، حیوان خانگیتان را برای نوازش و آرامش کنار خود بیاورید و شروع به نوشتن کنید.
هر هدفی که دارید، پیش از آنکه حرکت به سوی آن را آغاز کنید، آن را از این فیلترها عبور دهید تا بررسیهای لازم را انجام دهید.
ذهن
چه افکاری در مخالفت با این تصمیم به ذهنم میآیند؟
ذهن من برای حمایت از این اقدام، به چه اطمینانی نیاز دارد؟
چه زمانی قبلاً کاری خارج از منطقهی امن خود انجام دادهام و موفق شدهام؟
برای افزایش احتمال موفقیت، چه اقدامها یا برنامهای باید اجرا کنم؟
چه موانعی ممکن است در مسیر من قرار بگیرند؟
برای غلبه بر این موانع چه چیزی باید اتفاق بیفتد؟
قلب
قلب من دربارهی این هدف چه میگوید؟
دربارهی رسیدن به این هدف چه احساسی دارم؟
اگر هیچ مانعی وجود نداشت، چه کاری انجام میدادم؟
وقتی به این مسیر فکر میکنم، چه احساساتی در من برمیخیزد؟
بدن
وقتی به این تصمیم فکر میکنم، چه احساس جسمیای را تجربه میکنم؟
این احساس در کدام بخش بدنم قرار دارد؟
چه شکل، رنگ، دما یا بافتی دارد؟
اگر از فاصلهای دور به این شکل نگاه کنم و کمی به آن زمان بدهم، چه چیزی متوجه میشوم؟
اگر بدنم میتوانست صحبت کند، چه چیزی به من میگفت؟
برای اینکه بدنم با رسیدن به این هدف همراه شود، چه چیزی باید اتفاق بیفتد؟
وقتی به این پرسشها پاسخ میدهید، کمی فاصله بگیرید و تأمل کنید:
آیا متوجه شدید که پاسخ دادن به پرسشهای مربوط به یک بخش خاص (برای مثال ذهن) برایتان آسانتر بود، اما برای دریافت پاسخ از بخشهای دیگر (مانند بدن) با دشواری روبهرو شدید؟
بدانید که این کاملاً طبیعی است و نشان میدهد شما معمولاً به کدام بخش تمایل بیشتری دارید. با تمرین ارتباط برقرار کردن با هر بخش از این سیستم، بهمرور زمان در ایجاد تعادل درونی مهارت بیشتری پیدا خواهید کرد.
پاسخ دادن به پرسشهای مربوط به یک بخش خاص ممکن است احساس ناراحتی یا کلافگی ایجاد کند. این هم طبیعی است.
ما معمولاً به امنیت منطقهی آسایش خود پناه میبریم؛ جایی که همهچیز برایمان آشناست. اما اگر همچنان همان کارهای گذشته را تکرار کنیم، همان نتایج گذشته را نیز خواهیم گرفت.
بیرون آمدن از الگوهای قدیمی خودتخریبگرانه، نیازمند پذیرفتن رشد است و رشد در بیرون از منطقهی امن ما اتفاق میافتد.
این احساسات ناخوشایند را بپذیرید و آنها را نشانهای بدانید که در حال رشد هستید.
این پرسشها چه چیزی را برای شما آشکار کردهاند؟
آیا یکی از بخشها با بخشهای دیگر هماهنگ نیست؟ برای اینکه مطمئن شوید میتوانید به اهداف خود برسید، چه چیزهایی نیاز به تغییر دارند؟
گاهی ممکن است فکر کنیم میدانیم به کجا میخواهیم برویم، اما اگر این واقعیت را نادیده بگیریم که خودرو سوخت کافی ندارد، ممکن است جایی در مسیر متوقف و سرگردان شویم.
میتوانیم هرقدر میخواهیم اعتراض کنیم که چرا یک بخش با ما همراه نیست، اما بهتر است هر اطلاعاتی را که آن بخش در اختیارمان میگذارد، جدی بگیریم.
برای بیشتر اهداف، بهکارگیری سیستم ذهن–بدن–قلب و تمرین بالا به شما کمک خواهد کرد که با موفقیت به آنها دست پیدا کنید.
نوشته: بئاتریس زورنک
مترجم: مینو پرنیانی
